ذبيح الله صفا

828

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سبحه چه در دستم دهى خرقه چه در پيشم نهى * با زاهدان نسبت مكن اين پير شاهد باز را سازى كه بوداى مدّعى كردى ازين مجلس برون * با تو بهم آتش زنم اين مجلس بىساز را هان اى حسن تا زنده‌اى دل نه بزندان غمش * چاره نباشد از قفس مرغان خوش‌آواز را * * ما را بجز تو در همه آفاق يار نيست * مشفق‌تر از غم تو دگر غمگسار نيست دامن چو گل سرشك چو لاله مژه چو ابر * ما را هواى عشق كم از نوبهار نيست روزى بديده چينم خاك رَهِ ترا * شب نگذرد كه بر دلم اين خار خار نيست گفتم ز شاخ وصل تو بارى بما رسد * آوازى از دَرِ تو برآمد كه بار نيست گفتى برو بكوى دگر كس قرار گير * در عهدنامهء من و تو اين قرار نيست تا آسمان برآورم ايوان آرزو * ليكن بناى عمر چنين استوار نيست ناز تو بيش باشد يا نالهء حسن * اين هردو را كه نام گرفتم شمار نيست * * اى ميان مفلسان گنجى ، نگهبان تو كيست * آنِ مايى تو همه امّا بگو آنِ تو كيست گر گلى ما را بشارت ده كه گلزارت كجاست * ور بهشتى هم اشارت ده كه رضوان تو كيست هم تو با شيرينى لب شور بخشى يا نمك * اى جهانى بر در خود خوانده همخوان تو كيست چشمم از عشق دو چشم كافرت خونست آه * تا گرفتار دو زلف نامسلمان تو كيست خلق گويى گفت‌وگو اندر ميان افگنده‌اند * چون تو چوگان بركشيدى مرد ميدان تو كيست اى دل از سينه كباب آوردى از ديده گلاب * تو نمىگويى و مىدانم كه مهمان تو كيست اى حسن تا چند خواهى داشت دردِ دل نهان * هر كرا جانيست مىداند كه جانان تو كيست * * ز هركه رايحهء روح‌بخش جود آيد * بر آستان درش شير در سجود آيد از آن ترا ز عدم در وجود آوردند * كه از تو مردمى و جود در وجود آيد كسى كه قاف قناعت وطن چو عنقا كرد * كجا دگر به دو عالم سرش فرود آيد